تبليغاتX
کولاک
کولاک
     
  شنبه سی ام آبان 1388 (13:40)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

| نوشته شده توسط mahshid
      نمیدونم چرا ولی اومدم
  شنبه دوم آبان 1388 (10:50)
 نمیدونم چرا   ولی اومدم

 

 

| نوشته شده توسط mahshid
      خواب های دانشجویی
  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 (16:26)

خواب های دانشجویی

 

 

بیچاره ها با چه وضعی خوابیدن

| نوشته شده توسط mahshid
      اینارو ببینین کف کنین
  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 (11:16)
انعطافو حال میکنی باز میگن خانوما هیچ کاری ازشون بر

 نمیاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کف کردین حالا کی میتونه بگه خانوما هیچ

 کاری ازشون بر نمیاد

| نوشته شده توسط mahshid
      تولد
  شنبه نهم شهریور 1387 (9:12)

روزی تابستانی، دختری از جنس تابستان،به زمین آمد. زمین زنده و نفس کشید، گل ها شکفتند،

سبزه ها روییدند، رود ها جاری شدند و زمین زیبا شد.

و امروز همان روز است. هجده سال پیش. و باز تکرارش دنیا را دلگرم کرده است.

بادها خبر این مولود را به سرتاسر زمین رساندند و این تازه شروع کار بود.

اره من ۶/۶/۶۹ به دنیا اومدم یه روزه گرم . خب تولده امسالم مامانینا نبودن رفته بودن سفر منو داداشم

به خاطره کارایه شرکت نرفتیم چون نبودن اون شب تولد نگرفتیم اما بهم زنگ زدنو تبریک گفتن اون شب

داداشم منو برد بیرون شام بیرون بودیم ایس پکم رفتیم .

بعد که مامانینا اومدن تولد گرفتیم ۴ تا عروسک یه گردنبند با یه مدال که گردنبندو مامانو بابا گرفتن مدالم

داداشم انقده نازه  عروسکاشم که خواهرم گرفته واسم یه موش یه خرگوش یه لاک پشت و یه قورباغه

انقده بامزن .

دوست داشتم زودتر اپ میکردم اما کارایه شرکت نمیزاره دیگه .

خب منم یه سال بزرگتر شدم .

تولدم مبارک

| نوشته شده توسط mahshid
      عکس
  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 (12:1)
سلام خوبین چه طورین خیلی وقته ننوشتم اخه اصلا دت و دلم به نوشتن نمیره خیلی بی حوصله شدم

خیلی دلم برای اینجا تنگ شده .

اما خب هر دفعه میام عکس اپ میکنم عکسه دفعه قبل که گربه جالبی بود تلویزیون نگاه میکرد خوش به

 حالش که وقت داره نگاه کنه من که اصلا وقت نمیکنم و اما عکس اپ این دفعه  میخوام ایندفعه چند تا

عکس بزارم و اکتفا به یک عکس نکنم دوست دارم نظرتونو راجع به همشون بگین و اینکه کدوم عکس

 براتون جالبتره

خوش باشین منتظره نظرایه خوشملتون هستم

 

 

 

 

 

 

خب دیگه تمام شد همینا بود حالا  شما  با این عکسا ببینم چه نظرایی میدین

| نوشته شده توسط mahshid
      گربه
  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 (9:25)

نظرتون راجع به این چیه؟

 

| نوشته شده توسط mahshid
      انریکو
  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 (11:39)

| نوشته شده توسط mahshid
      خاطره
  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 (11:59)

یکی بود یکی نبود اون یکی غیر خدا هیچکی نبود

سلام دوستای گلم

فدایه همه ی اون با مراما که نظر دادن از رفیق فابریکا گرفته تا بقیه

خب بهتره بریم سراغه اپه ایندفعه که یه خاطره باحال واستون گذاشتم.  

خب این دفعه میخوام براتون یه خاطره ای رو تعریف کنم که برای خودم که خیلی جالب بود وامیدوارم خوشتون بیاد دوستای پدرم مثله منو پدرم خیلی باحالن و خیلی هم شیطون چند وقته پیش توی محله کارشون یه کاری کردن که میخوام تعریف کنم

یکی از دوستای پدرم(اقای کمالی) توی بانک صادرات حساب داشت و اقای رضایی میدونست  اقای رضایی با چند تایه دیگه قرار میزارن که سر به سر اقای کمالی بزارن اونا بهش زنگ میزنن ومیگن که شما برنده یه دستگاه پراید شدین حتما فردا به بانک یه سری بزنین البته  صداشونو تغییر دادن و با یه شماره ناشناس زنگ زدن طرف کلی ذوق کردو خوشحال شد که بله برنده یه ماشین شدم و به خانوادشم گفت فردا هلکو هلک بلند میشه میره شیرینی فروشی و یه جعبه شیرینی میخره و میره بانک پیشه اقای رئیس و سلام احوال پرسی و ازاینجور تعارفا میگه بله دیروز باهام تماس گرفتین که یه دستگاه پراید برنده شدم و گفتین خدمتون برسم رئیس به حالته تعجب نگاه میکنه ومیگه نه ما زنگ نزدیم قضیه چیه اقای کمالی کلی با هیجان میشینه براش تعریف میکنه که اره شما زنگ زدین گفتین رئیسه بانک میگه نه اقا شما اشتباه میکنین شاید کسی اذیتتون کرده باشه ما که خبر نداریم یارو تازه دوزاریش جا میفته که بله باز این دوستا اذیتش کردن میره پیشه بچه ها و کلی بدوبیرا گفتو ومی خواست دربیاره که کی این کارو کرده ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

 اما زهی خیال باطل اونا که نگفتن اما بعده چند وقت متوجه شد کی بود پدرم که برام تعریف کرد کلی خندیدم اخه خیلی باحال بود .

اینا هر چند وقت همدیگه رو سره کار میزارن خیلی باحالن .

تازه اینکه جیزی نیست خیلی وقت پیش یکی ازاینا  یه ماشینی میخره و به اسمه زنش میکنه واین قضیه رو به  مدیر میگه و برایه 1 ساعت مرخصی میگیره نگو مدیر توی این 1 ساعتی که میره به یکی دیگه میگه که رجایی ماشین خرید و خاک توی اون سرش ماشینو به نامه زنش زد رجایی که بر میگرده کمالی بهش میگه ماشین خریدی مبارکه اما خاک توی اون سرت کردن ادم ماشینو به نامه زنش میکنه دیوونه  و چند نفره دیگم میان بهش همینا رو میگن تازه جالبش اینجات که یکی از دوستای اونا توی اداره  منطقه کار میکنه البته قبلا اینجا بود اما پست گرفت به اونجا منتقل شد توی تایمه استراحت بود تلفن که زنگ میخوره مدیر برمیداره و رجایی رو صدا میکنه که بیا از اداره منطقه با تو کاردارن گوشیو که میگیره و میگه سلام میگه سلام زیزی خاک توی سرت ادم ماشین میخره به اسمه زنش میکنه بدبخت میخوای ماشینو بیاری بیرون باید از زنت اجازه بگیری بدبخت بیچاره زیزی طرف شاکی میشه و میگه بابا من به تو یه چیزی گفتم کله ملتو خبر دار کردی ؟ کم مونده رئیس کل زنگ بزنه بهم بگه شما ها دیگه کی هستین .

اما خداییش  دوستایه شیطوونی پدرم داره حالا اگه شد و دوست داشتییییییییییییییییییییییییین براتوون بازم از این اتفاقا رو تعریف میکنم اخه انقده ازاین کارا کردن و همدیگه رو سره کار گذاشتن که تمومی نداره

خیلی باحالن و کاراشون جالبه

منتظره نظرای خوشملتون هستم بلا گرفته ها نظر بدین  
| نوشته شده توسط mahshid
      قضاوت کنین
  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 (9:11)
خودتون قضاوت کنین من چیزی نمیگم

 

| نوشته شده توسط mahshid